موضوع: "بازآفرینی"

صفحات: 1 2

  چهارشنبه 9 آبان 1397 10:38, توسط لاله سرخ   , 220 کلمات  
موضوعات: بازآفرینی

ما آدمها ضرب‌المثلی داریم که می‌گوید:« کافر همه را به کیش خویش پندارد». اگر یک نظر کوتاه به زندگی‌های الانمان بیندازیم، می‌بینیم انسانی شده‌ایم در لباس کافر که همه را هم مثل خود می‌دانیم. می‌گویید «چطور؟». آن وقتی که دم غروب است و پیاده روی می‌کنیم تا خودمان را به نماز جماعت مسجد برسانیم، یک دفعه همسایه‌ای، فامیلی از غیب می‌رسد و جلوی راهمان را می‌بندد و می‌خواهد با سلام و احوال‌پرسی‌اش یک دنیا محبت را به ما بدهد، ما هم لبخندی به پهنای صورت بر لب می‌نشانیم و جوابش را با همان گرمی می‌دهیم ، آن‌وقت در دل می‌گوییم:« سلام گرگ بی‌طمع نیست». تازه این برای فامیل و آشناست. بعضی وقتها آنقدر کار بیخ پیدا می‌کند که ظاهر سازیها را برای همسر و فرزندانمان هم اجرا می‌کنیم، باز می‌گویید « چطور؟». آن زمانی که زن از صبح تا شب در خانه و آشپزخانه تمام تلاشش را کرده تا وقتی همسرش به خانه بر‌می‌گردد، در آرامش باشد و با یک سینی چای و کیکی که خودش پخته پذیرای همسرش است، بعد ما با همان لبخندی که پهنای صورت را گرفته تشکر می‌کنیم و پیش خود می‌گوییم:« باز دوباره پول می‌خواد، محبتش گل کرده». همین‌طور زندگی را با دروغ ساخته ایم که دیگر به نزدیکانمان هم اعتماد ندارد. خودمان که حرف راست از دهانمان در نمی‌آید فکر می‌کنیم بقیه هم مثل ما هستند.

  پنجشنبه 7 تیر 1397 13:56, توسط لاله سرخ   , 201 کلمات  
موضوعات: بازآفرینی

بعضی وقتها ما آدمها احساس می‌کنیم در گفت و گوهایمان از طرف مقابل ضربه فنی شدیم. حالا از زخم زبان و تیر و طعنه تا آن بالاترش که فحش و دشنام باشد. البته این موارد در روابط خانمها بیشتر است، چون اصولا خانمها بیشتر به جزعیات توجه می‌کنند. این طور مواقع خیلی هنر کنیم سعی می‌کنیم مقابله به مثل کنیم و ما هم هر آنچه در چنته داریم برایش رو کنیم. ولی این یک هنر است که با زبان نرم و خنده خنده بتوانیم درست و حسابی و معقولانه طرف را متوجه اشتباهش کنیم. این هنر را در گوشه‌ای از زندگی مولا امیرالمومنین بخوانید. روزی مولا با دو نفر از اصحاب پیامبر مشغول قدم زدن بودند و چون قدشان از آن دو نفر کوتاهتر بود و در وسطشان راه می‌رفتند، به ایشان گفتند که شما چقدر کوتاهید، حضرت هم بدون اینکه خم به ابرو بیاورند فرمودند:« اگر من در بین شما نبودم شما دو نفر ”لا“ بودید». به همین راحتی حضرت چنان با چند کلمه طرف را کیش و مات کردند و منظور خودشان را به تمامی رساندند که دیگر دهانها بسته شد. 

کافیست یک ذره تمرین کنیم تا زبانمان به خوب صحبت کردن بچرخد.
پی‌نوشت

لا به معنی “نیست” است.

  دوشنبه 28 اسفند 1396 14:49, توسط لاله سرخ   , 169 کلمات  
موضوعات: بازآفرینی, مناسبتی‌ها

حالا که قرار است با خانه تکانی به استقبال سال نو برویم بهتر است قلبها و ذهن هایمان هم برای ماه رجب که با روزهای سال نو همزمان شده است آماده کنیم. اگر در هیایوی روزها و شبهای دم عید غرق شده‌ایم، دل بسپاریم به نسیم ماه رجب و لیله الرغائبش تا بار دیگر ما را از قعر منیت در آورد. اگر برای شیرین شدن کاممان، شیرینی میگیریم، به یاد نهر بهشتی باشیم که از عسل شیرین‌تر است. اگر به دنبال پاکیزگی هستیم و در و دیوار خانه را می‌سابیم به فکر نهر بهشتی که مانند شیر سفید است نیز باشیم. اگر به مهمانی دوست و آشنا می‌رویم به یاد مهمانی ماه رجب و صاحبش که پرودگار است نیز باشیم. از همین حالا سال نو جدیدی را برای خود رقم بزنیم قبل از اینکه ۳۶۵روز بگذرد و فقط افسوس روزهای گذشته را بخوریم. خود را برای سالی آماده کنیم که از برکت شروع می‌شود. خودمان را به آبی که در جوی می‌گذرد برسانیم قبل از اینکه خیلی دیر شود.

  یکشنبه 27 اسفند 1396 11:41, توسط لاله سرخ   , 125 کلمات  
موضوعات: روز نگار, بازآفرینی

سجاده‌ام را که پهن می‌کردم، تصمیم جدیدی گرفتم. با خودم گفتم این بار را مثل دفعات قبل نباشم. نماز نخوانم و به بالا و پایین پریدن‌های دخترکم توجه کنم، نمازم را نخوانم و از دعوای بچه‌ها حرص بخورم، نمازم را نخوانم و با چشمانم خط چای ریخته شده روی فرش را دنبال کنم، نمازم را نخوانم و حواسم شش دانگ به قابلمه روی شعله گاز باشد که مبادا بسوزد و ته بگیرد. همه این‌ها را مرور کردم و چشمانم را بستم و به خدا گفتم:« خدایا به آن شهیدی که نمازش را در میدان جنگ خواند و هیچ چیز نتوانست حواس او را پرت کند، مواظب همه این‌ها باش، مواظب فکر و ذهن من باش، مواظب خودِ خودِ من باش». 

« السلام علی الحسین». «الله اکبر»

  چهارشنبه 23 اسفند 1396 10:32, توسط لاله سرخ   , 255 کلمات  
موضوعات: بازآفرینی, مردم نوشت

بچه‌های مدرسه را همراه خود به اردوگاهی بردند که قرنطینه بود و هیچ کس اجازه نداشت به آنجا نزدیک شود. معلم بچه‌ها هم همراهشان بود و مواظب بود تا سربازان آمریکایی آسیبی به آنها نزنند. بچه‌ها خیلی ترسیده بودند و هنوز نمی دانستند چه بیماری دارند که باید قرنطینه باشند. دکتر و پرستاران آمدند و به هر کدام از بچه‌ها آمپول بیهوشی تزریق کردند و به معلم هم گفتند که این روال درمان است و باید صبر کند تا بچه‌ها درمان شوند. معلم را کم‌کم از بچه‌ها دور کردند و بعد از گذشت چندین ساعت، تازه کاشف به عمل آمد که دکترها و پرستاران اعضای بدن کودکان معصوم را خارج کردند و آنها را برای فرستادن به کشورهای خارجی درون قالبهای یخ جاساز کردند و … آن کودکان معصوم دیگر هیچ‌گاه از خواب بیدار نشدند و هیچ کس نفهمید که چه بلایی بر سر گمشدگان آمد.  این‌ها گوشه‌ای از فیلم سینمایی فرشتگان مرگ است که بر اساس واقعیت ساخته شده بود. یک واقعیت تلخ که روح و روان انسان را به هم می‌ریزد و قلب هر انسان آزادی‌خواه را به درد می‌آورد. بعد از گذشت سالها دوباره این اتفاقات پیش روی ماست و این‌بار به‌جای بچه‌های افغان کودکان سوری در ترکیه مورد این قساوت قرار گرفته‌اند. چقدر تلخ است که انسانی ببیند یا بفهمد که بر سر کودکان معصوم چه بلاها می‌آورند. دلم به حال آن کودک ۴ساله سوری می‌سوزد که نیروهای امدادگر او را در بیابان، آواره و تنها پیدا کردند، در حالیکه پسر بچه فقط لباسهای مادر و خواهرش را با خود حمل می‌کرد.

1 2

آبان 1398
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  

جستجو