موضوع: "مردم نوشت"

  شنبه 6 مرداد 1397 19:45, توسط لاله سرخ   , 103 کلمات  
موضوعات: مردم نوشت

زیر کوفت ما در اومدید<br>

به قول مادربزرگها:« جونم براتون بگه که» اهالی روستای شواز برای خوش و بش‌های بعد از سفر و احوالپرسی‌های همسفرانشان یک اصطلاحی دارند که می‌گویند:« زیر کوفت ما در اومدید؟». ته تهش این را می‌گوید که از آزار و اذیت‌های ما در سفر راحت شدید یا نه؟ آنقدری که آن دوره و زمانه‌های قدیم به فکر همسفر بودند حالا هم هستند؟ یا اینکه وقتی از مسافرت بر‌می‌گردند می‌گویند:« اَه، فلانی چقد بد مسافرته». تازه اول گفت و شنود و نظردهی و غیبت و از این حرف‌هاست. این اصطلاح را استفاده کنید ولی یادتان باشد منبعش را هم بگویید. 

  چهارشنبه 9 خرداد 1397 19:33, توسط لاله سرخ   , 314 کلمات  
موضوعات: مردم نوشت, مناسبتی‌ها

دختر بچه از دور به من نزدیک می‌شد و صدای گریه‌اش همچنان در پارک پیچیده بود. انگار دنبال چیزی می‌گشت. فکر کردم او هم مثل تازه به دوران رسیده‌ها دنبال سگ خانگی‌اش می‌گردد. جلوتر که آمد چشمان سرخ شده‌اش را بهتر دیدم. نگاهش به من بود و با آن چشمان خیس اشکش از من التماس می‌کرد تا کمکش کنم. دلم از حال و روزش ریش می‌شد و اینکه گریه‌هایش تمامی نداشت. رفتم جلو و بغلش کردم. انگشتانم را در میان موهای بلندش که پشت سرش ریخته بود کشیدم و گفتم:« چی شده عزیزم». دخترک بغضش را فرو داد و در حالیکه به زور صحبت می‌کرد گفت:« مادرمو تو پارک گم کردم». یک لحظه حسش را درون قلبم حس کردم. حس گم شدن و اینکه بالاخره پیدا می‌شوم؟ دستش را گرفتم و دوتایی به سمت اطلاعات پارک رفتیم. چند باری اسمش را در بلندگو خواندند تا بالاخره بعد از نیم ساعت مادر عزیزش آمد. قلاده سگش را دست چپش داده بود و با دست راستش نخ سیگار را نگه داشته بود. بیخود نبود که دخترکش را گم کرده بود، دستش بند بوده. دست دخترش را رها کردم و او بدون اینکه از من خداحافظی کند به سمت مادرش رفت. ولی بجای اینکه مادرش را در آغوش بگیرد، سگش را بغل کرد و دوباره زد زیر گریه. مسیرم را به سمت صندلی که نشسته بودم کج کردم و در این فکر بودم که من گمشده را چه کسی پیدا می‌کند، اگر پیدا شدم چه، کسی منتظر من است تا دوباره آغوشش را برایم باز کند. من در این پیچ و خم‌های زندگی گم شده‌ام و هیچ کسی نیست تا دستم را بگیرد. از روزگار بچگی می‌دانستم همه، خانه کریم اهل بیت را نشان کرده بودند تا کمکی از ایشان بگیرند. ولی من راه خانه‌شان را بلد نبودم. من گم شده بودم و هیچ کس نبود تا راه خانه کریم اهل بیت را به من نشان دهد.

  چهارشنبه 23 اسفند 1396 10:32, توسط لاله سرخ   , 255 کلمات  
موضوعات: بازآفرینی, مردم نوشت

بچه‌های مدرسه را همراه خود به اردوگاهی بردند که قرنطینه بود و هیچ کس اجازه نداشت به آنجا نزدیک شود. معلم بچه‌ها هم همراهشان بود و مواظب بود تا سربازان آمریکایی آسیبی به آنها نزنند. بچه‌ها خیلی ترسیده بودند و هنوز نمی دانستند چه بیماری دارند که باید قرنطینه باشند. دکتر و پرستاران آمدند و به هر کدام از بچه‌ها آمپول بیهوشی تزریق کردند و به معلم هم گفتند که این روال درمان است و باید صبر کند تا بچه‌ها درمان شوند. معلم را کم‌کم از بچه‌ها دور کردند و بعد از گذشت چندین ساعت، تازه کاشف به عمل آمد که دکترها و پرستاران اعضای بدن کودکان معصوم را خارج کردند و آنها را برای فرستادن به کشورهای خارجی درون قالبهای یخ جاساز کردند و … آن کودکان معصوم دیگر هیچ‌گاه از خواب بیدار نشدند و هیچ کس نفهمید که چه بلایی بر سر گمشدگان آمد.  این‌ها گوشه‌ای از فیلم سینمایی فرشتگان مرگ است که بر اساس واقعیت ساخته شده بود. یک واقعیت تلخ که روح و روان انسان را به هم می‌ریزد و قلب هر انسان آزادی‌خواه را به درد می‌آورد. بعد از گذشت سالها دوباره این اتفاقات پیش روی ماست و این‌بار به‌جای بچه‌های افغان کودکان سوری در ترکیه مورد این قساوت قرار گرفته‌اند. چقدر تلخ است که انسانی ببیند یا بفهمد که بر سر کودکان معصوم چه بلاها می‌آورند. دلم به حال آن کودک ۴ساله سوری می‌سوزد که نیروهای امدادگر او را در بیابان، آواره و تنها پیدا کردند، در حالیکه پسر بچه فقط لباسهای مادر و خواهرش را با خود حمل می‌کرد.

مرداد 1397
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    

جستجو

 
ایده های درآمد زا