موضوع: "تجربه طور"

صفحات: 1 2

  سه شنبه 25 اردیبهشت 1397 13:50, توسط لاله سرخ   , 403 کلمات  
موضوعات: تجربه طور, کودک نوشت

چند روز پیش جلسه انجمن اولیا با مربیان بود و سخنرانش هم حاج آقای روحانی کاردرست. چرا کاردرست؟ تعریف می‌کنم برایتان، عجله نکنید. شاید از کل بحث یک ساعته‌اش یک جمله از دهانش در آمد که من را مبهوت خودش کرد و هنوز که هنوز است دهانم باز مانده از این تلنگر. شاید خیلی از ماها مصداق این حرف باشیم ولی تابحال اصلا دقتی به ‌آن نکرده‌ایم یا شاید هم خیلی بیخیال از کنارش رد شدیم. اینکه بچه، بچه است و باید بچگی کند، امیری کند، بازی کند و چه و چه… تا اینجا را همه‌مان می‌دانیم یا لااقل با آن آشنا هستیم ولی جایی که از آن غافل ماندیم آن است که بچه با چه بازی کند؟ چگونه بازی کند؟ بگذارید واضح‌تر بگویم، وقتی بچه بازی می‌کند چه با وسایل و اسباب بازیهای خودش، چه با وسایل خانه ممکن است خسارتی به آنها بزند. این امر جزء لاینفک بازی بچه‌هاست، پس چرا ما بزرگترها همیشه به آن واکنش نشان می‌دهیم و در مقابلش گارد می‌گیریم. چرا سعی نمی‌کنیم دیدمان را تغییر بدهیم. عین جمله حاج آقا این بود که:« اسباب و وسایل برای آرامش ماست یا ما آرامش دهنده اسباب و وسایل». یعنی چه؟! یعنی به این مسئله فکر کن که همه اینها وسیله هستند آن هم وسیله آرامش بشر. پس چرا ما آنقدر خود را درگیر این وسایل کردیم که هر لحظه باید حرصشان را بخوریم، نکند خراب شود، نکند بشکند و هزاران نکند دیگر. وقتی هم که شکستند و خراب شدند آن وقت ما بزرگترها می‌شویم مدافع حقوق اسباب و وسیله بجای اینکه بشویم مدافع حقوق بشر، آن هم چه بشری، بچه های خودمان. خیلی از ماها از گریه کردن کودکی که معلوم نیست بخاطر چه گریه می‌کند ناراحت می‌شویم و نمی‌توانیم اشکش را ببینیم، ولی چرا اشک فرزندانمان را در می‌آوریم، آن هم بخاطر چند تکه جسم بی روح که روزی از بین می‌روند، چه ما باشیم و چه نباشیم. حرف آخر حاج آقا را برایتان بگویم و سرتان را درد نیاورم، بچه هایی که در خانه با این مشکل مواجه هستند و در مقابل دست زدن به وسیله و خراب کردنش سرزنش می‌شوند، دچار کمبود عزت نفس و اعتماد به نفس می‌شوند و هیچ آفتی بزرگتر از این نیست که یک بشر کمبود عزت نفس داشته باشد. 

آخرش می‌شود سرانجام نامعلوم، بیراهه رفتن بخاطر نداشتن دیدگاه درست، می‌شود اعتیاد، دزدی، طلاق از همسر و خیلی از چیزهایی که والدین هیچ وقت دلشان نمی‌خواهد و فکرش را هم نمی‌کنند.

  یکشنبه 16 اردیبهشت 1397 20:22, توسط لاله سرخ   , 1153 کلمات  
موضوعات: تجربه طور, مناسبتی‌ها

یکی از چیزهایی که در عمرم بارها با آن مواجه شدم بد شانسی و خوش شانسی است. ته قلبم را که نگاه می کنم اعتقادی به شانس ندارم ولی بعضی اوقات سنگ جلوی پایم را آنچنان بزرگ می بینم که می‌گویم:« این چه شانسیه من دارم». البته ناخودآگاه بر زبان جاری میشود. الان که ذره بین برداشتم و زندگی‌ام را زیر آن برده‌ام می‌بینم جایی در آن نیست که من بگویم:«چه خوشانسم من». شاید هم بوده و من آنقدر سر به هوا هستم که ندیدمش. اصولا آدمهای منفی بین این‌طوری هستند و من هم یکی از آنها. خیلی از زندگی‌ام را گذاشته‌ام تا مثبت نگر شوم ولی… .به قول مادر «گرنهد خشت اول معمار کج، تا ثریا می‌رود دیوار کج». خوب دیگر ما هم دست پرورده مادر عزیز هستیم که همیشه نیمه خالی لیوان را می‌بیند. 

آن روزی را که می‌خواهم تعریفش کنم درست مثل بقیه روزها شروع شد. ساعت۷صبح بود و من کمی کند و بی حوصله بودم. همان روزهایی که با کارهای تکراری شروع می‌شود و با همان کارهای تکراری تمام. روز‌۱۴ شعبان. بعدازظهر مولودی دعوت داشتم و جای شما خالی خوب بود. بیشتر آن لحظه‌ای را پسندیدم که مولودی‌خوان یک خاطره از شهید مدافع حرم تعریف کرد. دلم گرفت. آخر سر گفتم« فردا روز تولد امام۱۲ هست، پس کو عیدی، کو کادو،کو…» البته بعدش با خودم گفتم مگر روز تولد، مولود باید عیدی بدهد. رسم ما این است که به مولود هدیه بدهیم، حالا برعکس شده؟. بالاخره کلی با خودم کلنجار رفتم. آخر شب نزدیکی‌های‌ ساعت۲۳ بود که با همسر جان به خانه برگشتیم. آن روز آنقدر خسته بودم که اصلا به احیا فکر نکرده بودم. با خودم می‌گفتم شب می‌روم خانه و سر بر بالشت نگذاشته، خواب می‌روم.همسرم که کم‌کم دارد به یک معلم اخلاق خصوصی تبدیل می‌شود اصرار داشت که برود احیا ولی من. من هم با آن چشمان خواب آلودم گفتم « منم میام». تعجب کرد، بعد هم برای اینکه من را از سرش باز کند گفت:« پس بچه‌ها چی». گفتم آخر شب است و بچه‌ها هم خوابشان می‌آید می گذارمشان پیش مادر. همینجا بگویم یکی از شانسهای خوب زندگی‌ام مادر مهربانم است که همیشه هم مادری را در حقم تمام کرده و هم نوه‌داری را. همین کار را هم کردم. بچه‌ها را خواباندم و کیفم را برداشتم. خواستم با مادر خداحافظی کنم، دیدم او خواب پادشاه هفتم را هم دیده. بالاخره آهسته آهسته کفش به پا کرده و در را بستیم. حالا فقط مانده بود مکان هدف. کجا برویم؟ تازه خواهر شوهر و دوستم هم گفته بودند اگر رفتید احیا ما هم با شماییم. خواهرشوهرم که هنوز مشغول بچه‌داری بود و گفت نمی‌آید. دوستم هم که زودتر از ما رفته بود. ما مانده بودیم و هدفی که معلوم نبود کجاست. به سفارش یکی از دوستان هیاتی همسرم راه افتادیم به سمت امامزده سید نصرالله. اهالی یزد به آنجا امامزاده شنبه هم می‌گویند. سِرِّ این نامگذاری را نمی دانم ولی این را شنیده بودم که امامزاده خیلی‌ها را حاجت روا کرده است. امام زاده دوران بچگی‌هایم. شاید وقتی که ۵یا۶ ساله بودم. یک صحنه واضح از آن امامزاده در ذهنم مانده بود. دفعه آخری که من آنجا بودم و بیش از ۲۰ سال بود که دیگر ندیده بودمش. آن صحنه واضح، مربوط به دورانی بود که یک مرد، همسر و دو فرزندش را کشته بود و آن روز، روز خاکسپاری مادر و دو فرزندش بود. آنقدر امامزاده شلوغ پلوغ بود که من هنوز آن خاکسپاری را فراموش نکردم. آن شب انگار بعد از سالها یک چیزی من را به طرف خودش می‌کشاند که من نمی‌فهمیدمش. امامزاده در آن ساعات نیمه شب خیلی شلوغ نبود. شاید حدود ۷۰ نفر. بعد از اینکه امامزاده را زیارت کردم رفتم مفاتیح را از کتابخانه کوچکش برداشتم و گوشه‌ای بین دو ستون نشستم. دعای کمیل که شروع شد کم‌کم خواب به سراغ چشمانم آمد. دیگر خطوط کتاب را جابجا و در حال حرکت می‌دیدم. یک صفحه عقب افتادم. از آن دور دورها خانمی چادری سینی چای به دست جلو می‌آمد و چای تعارف می‌کرد. با خودم گفتم الان یک چایی می‌چسبد. شاید خواب را از چشمانم ببرد. خانم تا نفر جلویی من آمد و راهش را به سمت دیگر کج کرد و رفت. هر چه منتظرنشستم چایی نیامد. همه صف‌ها با چایی تعارف شدند الا من. با خودم می‌گفتم شانس چایی هم ندارم. اینجا از آن موقعیت‌هایی بود که به قول مادر اگر من بخواهم بروم کنار دریا باید آفتابه به دست بروم. خانم سینی به دست تا ته امامزاده را رفت و در برگشتش تازه من را دید. گفت:« شما چایی خوردید؟» گفتم نه. بعد رفت و این‌بار با چای اختصاصی برگشت. گفتم خدا راشکر. بعد از دعا مراسم مولودی خوانی بود و بسته‌های کوچک شکلات با یک کاغذ کوچک که رویش عددی نوشته شده بود پخش می‌کردند. شماره‌اش را خواندم"۲۵۹” بعد هم گذاشتمش داخل کیف تا فردا صبح به عنوان تبرکی بدهم به بچه‌ها. بعد از مولودی خوانی آقای سخنران فرمودند که این شکلاتهای داخل بسته‌ را نوش جان کنیم و شماره را نگه داریم تا با قرعه کشی به۵ نفر هدیه ای به رسم یادبود بدهند. البته دو نفر اول را یک سکه طلای الیزابتی می‌دادند. تازه یک آقای روحانی که سید بودند شماره می‌گفتند و جوایز را اهدا می‌کردند. شماره اول را صدا زدند،۱۸۴ یک لحظه از دلم گذشت که شاید همسرم باشد. نوبت نفر دوم بود آن هم از میان خواهران. آقای سخنران گفت برای اینکه مساوات را رعایت کنیم یک نفر آقا و یک نفر خانم صدا می‌زنیم. با خودم گفتم:« واسه یه دونه چای کسی منو ندید، حالا قراره از میون جمع شماره من در بیاد». آقای سید شماره را اعلام کرد.” ۲۵۹ “. « وااااااای اینکه شماره منه» دوباره بسته را از کیفم در آوردم و شماره را نگاه کردم. بله خودش بود.۲۵۹. رفتم جلو و از پشت پرده جایزه را از آقا سید گرفتم. وقتی نشستم صدای جیلینگ جیلینگ گوشی‌ام آمد. یک پیام کوتاه از طرف همسر جان. گوشی را باز کردم و پیامش را خواندم. نوشته بود:« سکه مردا رو من بردم» من را می‌گویید، همین طور خیره خیره به گوشی نگاه می‌کردم و از شدت ذوق زدگی مانده بودم چکار کنم. تند تند انگشتانم را روی کیبورد گوشی چرخاندم و پیامم را فرستادم:« سکه خانما رو هم من بردم». پیام بعدی این بود:« عه چه جالب». خیلی فراتر از جالب بود. از آن شب تا بحال با خودم می‌گویم من و همسرم چه کاری کردیم که لیاقت پیدا کردیم شب تولد اماممان هدیه بگیریم. البته جوابهایش زیاد بود و هیچ کدام من را قانع نکرد. تنها چیزی که آن شب با عمق وجودم دریافتم این بود که من بارها و بارها آقا را صدا زده بودم و هر صبح و شب یاد کوچکی از ایشان کرده بودم و ناراحت بودم از اینکه آیا حضرت من رامیبینند؟ آن شب آقا گفتند بله من همه را می بینم حتی شما را. 
پی نوشت

یزدیها سکه های کوچک را بر حسب گرمشان سکه الیزابتی می‌گویند. 

شاید سکه من ارزش مالی نداشته باشد ولی از نظر معنوی آنقدر برایم مهم است که حاضرم بگذارمش داخل ویترین و هر روز نگاهش کنم.

  پنجشنبه 30 فروردین 1397 13:22, توسط لاله سرخ   , 227 کلمات  
موضوعات: تجربه طور

بیشتر مردم اعتقادشان این است که نباید به آدمها گیر بدهیم و از آنها بخواهیم مثل ما یا آن‌طوریکه ما دوست داریم زندگی کنند، حتی اگر خیلی بدحجاب باشند یا کار منکری را انجام دهند. تزشان هم این است که می‌گویند باعث دلزدگی‌شان می‌شویم، یا شاید باعث لجبازی آنها ‌شویم. ولی نمی‌دانم چرا وقتی نوبت به باحجاب‌ها می‌رسد به خودشان اجازه می‌دهند هر نظری بدهند. بعضی وقت‌ها می‌گویند چرا روسری تیره یا مقنعه می‌پوشی، یا چرا مانتوهای رنگ روشن نمی‌‌پوشی. البته روشن از نظر آنها همان رنگهایی است که حوزوی‌ها اصولا از آن فراری‌اند. بعضی وقتها گیرشان این است که چرا ساق دست می‌پوشیم و فکر می‌کنند فامیل شوهر مثل دایی و عمو محرم مان هستند و نباید خیلی خودمان را اذیت کنیم. حتی وقتی از نشستن در کنار نامحرم‌ها دوری می‌کنی می‌گویند:« حالا چه اشکالی داشت اگه کنارش می‌نشستی، اون که به شما کاری نداشت، کَل محرم هم داریما!». یا وقتی در مجالس عروسی بزن و بکوبشان شرکت نمی‌کنی می‌گویند:« چقدر شماها خشک مذهب هستید». خلاصه که در همه جای زندگی‌ات حضورشان و کنایه‌هاشان را حس می‌کنی و جرات نمی‌کنی بگویی که:« بابا این طرز زندگی رو خدا از ما خواسته». آخر چه زمانی باید برویم دنبال سبک زندگی اسلامی، چه زمانی باید آن را قبول کنیم. همه شده‌ایم مثل آدم‌هایی که دم از حمایت حضرت علی علیه‌السلام می‌زدند ولی رزقشان را از سفره معاویه برمی‌داشتند.

کلیدواژه ها: بدحجابی, حجاب
  پنجشنبه 26 بهمن 1396 13:36, توسط لاله سرخ   , 185 کلمات  
موضوعات: داستانکها, تجربه طور

هر جای زندگیم که قفل می‌شود و در بن‌بست می‌مانم، حرف‌ها و نصیحت‌های مادربزرگ را مرور می‌کنم حتی صورتش را دوباره در ذهنم می‌چینم و حالاتش را به یاد می‌آورم و آن‌ وقت است که از لابلای افکارم جواب سوالاتم را پیدا می‌کنم و قفل زندگی را باز می‌کنم. خدا رحمتش کند. هر چه که مادر سلامت جسمی‌ام را زیر نظر داشت، مادربزرگ حواسش به همه چیز بود تا من را زن زندگی بار بیاورد. حیف که عمرش زیاد نبود و خیلی زود ما را ترک کرد. همیشه می‌گفت:« مادر جون وقتی وارد زندگی مشترک شدی، دیگه باید خودخواهی رو بذاری کنار، عشق با خودخواهی جور در نمیاد، باید بتونی از خودت بگذری تا همسرت هم از خودش بگذره و بشید یک روح در دو جسم. هر وقت که با شوهرت اختلاف پیدا کردی، اول فکر کن ببین داری رو خودخواهی نظرتو میگی یا از روی خیر و خوبی زندگی مشترک، اونوقت می‌فهمی که داری راه درست رو میری یا نه.»
شاید آن موقع شنیدن این حرفها را زود می‌دانستم ولی هر روز که از زندگی مشترکم می‌گذرد می‌فهمم که مادربزرگم فرشته زندگی من بود.

کلیدواژه ها: تجربه, زندگی, مادربزرگ
  سه شنبه 24 بهمن 1396 11:15, توسط لاله سرخ   , 295 کلمات  
موضوعات: تجربه طور

روزی برای خودم
نان سنگک داغی را که همسرم سر صبح گرفته بود لابلای سفره گذاشتم. سفره‌ام تابلوی کوچکی از نان و پنیر و گردو با چند استکان چای به، که تازگی‌ها به طعمش دلبسته بودم شده بود. حالا فقط مانده بود بچه‌ها را بیدار کنم و برای خوردن چند لقمه صبحانه و رفتن به مدرسه آماده‌شان کنم. پسرها را که مثل همیشه در خواب ناز بودند، با کلی ناز و نوازش و قربان صدقه بیدار کردم و لباس‌های مدرسه را برایشان مرتب کردم. صدای مجری اخبار صبحگاهی رادیو با صدای فاخته‌های پسر همسایه در هم آمیخته بود. لیوان آب بچه‌ها، که شب قبل روی کابینت آشپزخانه رهایش کده بودند را پای شمعدانی روبروی پنجره ریختم، دستی به برگهای‌ ضخیم و سبزش کشیدم و گکلی قربان صدقه‌اش رفتم. بالاخره میز صبحانه را جمع کردم و بچه ها را راهی مدرسه و پدرشان هم راهی محل کار. امروز کار زیادی نداشتم و دلم می‌خواست برای خودم وقت بگذارم. خاطراتی را که دوست دارم بنویسم یا شاید لباس نیمه کاره‌ام را تمام کنم و بدوزم یا شاید برای درس‌های عقب مانده‌ام برنامه درست و حسابی بریزم تا دوباره آخر ترم به مشکل برنخورم. ولی اول از همه باید ناهار ظهر را آماده می‌کردم. در یخچال را باز کردم و براندازش کردم تا ببینم برای ظهر چیزی برای ناهار تدارک می‌بیند یا نه. چیزی که باب میلم باشد نبود، دوباره درش را بستم. برچسب روی در یخچال نگاهم را به خودش جلب کرد. نوشته امروز روز خاص است. با خودم فکر کردم چرا امروز روز خاص است. کلی کلنجار رفتم تا متوجه شدم امروز، تولد همسرم است. انگار کسی روی سرم آب جوش ریخت. دوباره از اول برنامه‌ریزی کردم که تا شب برای همسرم چه تدارکی ببینم. فکر نکنم روزی باشد که تمام وقت در اختیار خودم باشد.

1 2

خرداد 1397
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  

جستجو

 
اسرار عبادات