موضوع: "بازآفرینی"

  دوشنبه 28 اسفند 1396 14:49, توسط لاله سرخ   , 169 کلمات  
موضوعات: بازآفرینی, مناسبتی‌ها

حالا که قرار است با خانه تکانی به استقبال سال نو برویم بهتر است قلبها و ذهن هایمان هم برای ماه رجب که با روزهای سال نو همزمان شده است آماده کنیم. اگر در هیایوی روزها و شبهای دم عید غرق شده‌ایم، دل بسپاریم به نسیم ماه رجب و لیله الرغائبش تا بار دیگر ما را از قعر منیت در آورد. اگر برای شیرین شدن کاممان، شیرینی میگیریم، به یاد نهر بهشتی باشیم که از عسل شیرین‌تر است. اگر به دنبال پاکیزگی هستیم و در و دیوار خانه را می‌سابیم به فکر نهر بهشتی که مانند شیر سفید است نیز باشیم. اگر به مهمانی دوست و آشنا می‌رویم به یاد مهمانی ماه رجب و صاحبش که پرودگار است نیز باشیم. از همین حالا سال نو جدیدی را برای خود رقم بزنیم قبل از اینکه ۳۶۵روز بگذرد و فقط افسوس روزهای گذشته را بخوریم. خود را برای سالی آماده کنیم که از برکت شروع می‌شود. خودمان را به آبی که در جوی می‌گذرد برسانیم قبل از اینکه خیلی دیر شود.

  یکشنبه 27 اسفند 1396 11:41, توسط لاله سرخ   , 125 کلمات  
موضوعات: روز نگار, بازآفرینی

سجاده‌ام را که پهن می‌کردم، تصمیم جدیدی گرفتم. با خودم گفتم این بار را مثل دفعات قبل نباشم. نماز نخوانم و به بالا و پایین پریدن‌های دخترکم توجه کنم، نمازم را نخوانم و از دعوای بچه‌ها حرص بخورم، نمازم را نخوانم و با چشمانم خط چای ریخته شده روی فرش را دنبال کنم، نمازم را نخوانم و حواسم شش دانگ به قابلمه روی شعله گاز باشد که مبادا بسوزد و ته بگیرد. همه این‌ها را مرور کردم و چشمانم را بستم و به خدا گفتم:« خدایا به آن شهیدی که نمازش را در میدان جنگ خواند و هیچ چیز نتوانست حواس او را پرت کند، مواظب همه این‌ها باش، مواظب فکر و ذهن من باش، مواظب خودِ خودِ من باش». 

« السلام علی الحسین». «الله اکبر»

  چهارشنبه 23 اسفند 1396 10:32, توسط لاله سرخ   , 255 کلمات  
موضوعات: بازآفرینی, مردم نوشت

بچه‌های مدرسه را همراه خود به اردوگاهی بردند که قرنطینه بود و هیچ کس اجازه نداشت به آنجا نزدیک شود. معلم بچه‌ها هم همراهشان بود و مواظب بود تا سربازان آمریکایی آسیبی به آنها نزنند. بچه‌ها خیلی ترسیده بودند و هنوز نمی دانستند چه بیماری دارند که باید قرنطینه باشند. دکتر و پرستاران آمدند و به هر کدام از بچه‌ها آمپول بیهوشی تزریق کردند و به معلم هم گفتند که این روال درمان است و باید صبر کند تا بچه‌ها درمان شوند. معلم را کم‌کم از بچه‌ها دور کردند و بعد از گذشت چندین ساعت، تازه کاشف به عمل آمد که دکترها و پرستاران اعضای بدن کودکان معصوم را خارج کردند و آنها را برای فرستادن به کشورهای خارجی درون قالبهای یخ جاساز کردند و … آن کودکان معصوم دیگر هیچ‌گاه از خواب بیدار نشدند و هیچ کس نفهمید که چه بلایی بر سر گمشدگان آمد.  این‌ها گوشه‌ای از فیلم سینمایی فرشتگان مرگ است که بر اساس واقعیت ساخته شده بود. یک واقعیت تلخ که روح و روان انسان را به هم می‌ریزد و قلب هر انسان آزادی‌خواه را به درد می‌آورد. بعد از گذشت سالها دوباره این اتفاقات پیش روی ماست و این‌بار به‌جای بچه‌های افغان کودکان سوری در ترکیه مورد این قساوت قرار گرفته‌اند. چقدر تلخ است که انسانی ببیند یا بفهمد که بر سر کودکان معصوم چه بلاها می‌آورند. دلم به حال آن کودک ۴ساله سوری می‌سوزد که نیروهای امدادگر او را در بیابان، آواره و تنها پیدا کردند، در حالیکه پسر بچه فقط لباسهای مادر و خواهرش را با خود حمل می‌کرد.

  سه شنبه 8 اسفند 1396 09:29, توسط لاله سرخ   , 298 کلمات  
موضوعات: بازآفرینی

درخشش دانه‌های انار مانند درخشش عقیق انگشتری بود که وسط نماز به فقیر بخشید ولی این زیبایی و درخشش نمی‌توانست جلوی بخشش و مهربانی او را بگیرد. مرد، فقیر و بینوا بود و هیچ کس را نداشت. صدای ناله‌هایش او را به سمت خرابه کشانده بود و حالا که سر او را بر دامنش گذاشته بود و انار را دانه دانه در دهانش می‌گذاشت دلش نمی‌آمد فقط نصفش را به او بدهد. برای همین تمام انار را به او داد.
بعد از آن به سمت خانه به راه افتاد. دلش می‌خواست، خواسته همسر مهربانش را برآورد. بعد از مدتها زندگی، فاطمه را به جان خودش قسم داده بود تا درخواستی از او بکند و فاطمه هم با آن که بیمار و در بستر بود دلش نمی‌آمد که خواسته پدرش را زیر پا بگذارد. ولی تا جان اباالحسن به میان آمد، گفت:« علی جان اگر برایت مقدور است اناری برایم بیاور».
ابالحسن پرسان پرسان به در خانه شمعون یهودی رسید و یک دانه اناری که همسر یهودی برای خودش نگه داشته بود را با پول بیشتر خرید. از اینکه میوه دلخواه همسرش را با آنکه فصلش نبود، پیدا کرده بود بینهایت خوشحال بود.
حالا که انار را به فقیر خورانده بود، دستش خالی بود و خجالت زده به طرف خانه به راه افتاد. در خانه را نیمه باز کرد و از صحنه‌ای که جلوی چشمانش اتفاق می‌افتاد در تعجب بود. با خوشحالی وارد خانه شد و پیش فاطمه آمد و به سینی اشاره کرد و گفت؛؟:« این طبق از کجا آمده؟»
فاطمه گفت:« مردی در خانه را زد و این سینی انار را به فضه داد و گفت که علی‌بن‌ابیطالب فرستاده است».

پی نوشت

لَن تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّىٰ تُنفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ .ٌ
ﻫﺮﮔﺰ ﺑﻪ [ ﺣﻘﻴﻘﺖِ ] ﻧﻴﻜﻲ [ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﻛﺎﻣﻞ ] ﻧﻤﻰ ﺭﺳﻴﺪ ﺗﺎ ﺍﺯ ﺁﻧﭽﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻳﺪ ﺍﻧﻔﺎﻕ ﻛﻨﻴﺪ.
آل عمران/۹۲

خرداد 1397
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  

جستجو

 
اسرار عبادات